" هوالمحبوب "
سلام ...
ساعت 5 دقیقه به 10 شب به وقت ایران و 10:25 به وقت عراق ...
الان تو حرم پاک و ملکوتیه آقا امیرالمومنین هستم ... دور و برم و تو کل حرم شاید 20-30 نفر آدم بیشتر نباشن ... یه محیط خلوت و آرووم ... خادم های مشغول جارو کردن فرش ها هستن ... ازشون اجازه گرفتم و یه قسمتی از فرشها رو جارو زدم ... چه لذتی داره که آدم خوونه ی پدرشو جارو بزنه و دور و برش رو تمیز کنه برای پذیرایی از مهمونا ...
امشب آخرین شبی هست که حرم میایم و به امید خدا فرداشب این موقع کربلا هستیم ...
امروز دفعه ی دومی هست که میام حرم ... قرار بود واسه نماز مغرب و عشا بیایم که حالم بد شد ... مجبور شدیم نماز رو تو هتل بخونیم و حالم که بهتر شد ساعت 7:15 به وقت ایران بود که اومدیم حرم ... و ساعت 8:30 برگشتیم برای شام و دوباره اومدیم ... ظهر هم که نماز رو تو مسجد کوفه خوندیم ...
بعد نماز که اومدیم حال عجیبی داشتم ... گریه اموونم رو بریده بود ... تا پامو گذاشتم تو حرم یه آرامش عجیبی همه ی وجودم رو گرفت ولی همین که باز پامو گذاشتم بیرون سیل اشکی بود که می اومد ...
خدای من ...
چطور می تونم اون حال قشنگمو توصیف کنم ... کاش این سفر رو قسمت همه ی آرزومندا بکنی ... کاش هرکس برای یه بار هم که شده بتونه بیاد اینجا ... کاش می شد که این سفر هر سال قسمتم می شد ... یعنی میشه ؟! ... برای تو که کاری نداره ... از لطف و کرمت که کم نمیشه ... آره ، می دونم که من بی لیاقتم ... الانم به حرمت بزرگی و وجود مامان و بابایی بوده که طلبیده شدم ... به حرمت همون دعاهای شب و روزشون ... به حرمت پاکی و تقدسشون ...
آخ که چقدر خوشبختم که همچین جواهرایی دارم ...
هر بار که اومدم به یاد همه ی اونایی که التماس دعا گفتن بودم ...
سری قبل همینجور تک تک بچه ها به یادم می اومدن ... خدا قبول کنه به نیابت همه نماز خوندم ... دعاشون کردم ...
دل کندن از اینجا سخته ... با تمام خستگی و بی حالی و مریضی که از سر شب دارم ولی مثل یه مجنون بودم که دلم پر می کشید برای اینجا ...
چقدر قشنگه شبه اینجا ... گنبد آقا مثل یه تیکه جواهر تو سیاهی شب می درخشه ... چه عظمتی داره ...
مامان یه چیزی برام تعریف کرد که خیلی جالب بود ... می گفت موقع ساخت مناره های حرم ... متوجه شدن که هر بار که می سازن این مناره ها کج بالا میره ... و برای اینکه می ترسیدن برای مردم خطر داشته باشه خراب می کردن و دوباره می ساختن ... تا اینکه بالاخره متوجه می شن این مناره به سمت مدینه کج هستش و می فهمن که حکمتی داره ...
وقتی از دور به سمت حرم میریم این کجی کاملاً مشهوده ...
کاش منم مثل اون مناره بودم ... کاش دل منم همیشه به سمت مدینه بود ... آخ گفتم مدینه ... یعنی میشه یه روز قسمتم بشه ؟! ... مسجدالنبی ... مکه ... مسجدالحرام ...
خدا جونم ...
تو دلم یه دنیا و حرف و احساسه ولی گفتنش برام سخته ... کاش بشه که همه ی آرزومندای این دیار غربت بتونن بیان ..
دلم می خواد که بازم بنویسم ولی حیفه که این لحظه ها رو از دست بدم ...
" یا علی "
دوشنبه 16/بهمن/85 – نجف – حرم حضرت علی (ع)
ساعت 10:15 شب
-----
سلام ...
این آخرین باریه که از نجف می نویسم ...
خیلی حالم بده ... آخرین باریه که دارم میام حرم ...
حرم خلوته خلوته ... وقتی اومدم مثل یه بچه ی کوچولو ضریح رو بغل کرده بودم و می بوسیدم ... مثل بچه ای بودم که تو آغوش پدرش آرووم گرفته ... برای آخرین بار با امیرالمومنین حرف زدم ...
برای آخرین بار همه رو دعا کردم ...
برای آخرین بار تو حرم آقا نماز خوندم ...
برای آخرین بار حرفهام رو زدم ...
برای آخرین بار تو آغوش پدرم گریه کردم ...
ازشون اجازه گرفتم که به خدمت پسرشون برم ...
آقا جونم ...
من خداحافظی نمی کنما ...
فقط می گم " السَلامُ عَلَیکَ یا امیراَلمومِنین " ...
فقط می گم " لا جَعَلَهُ الله آخِرَ العَهدِ مِنی لِزیارَتِکم " ...
آقا جونم ...
منو دوباره دعوت می کنین ؟! ...
نمی خوام باور کنم که با شما دارم وداع می کنم ... با اولین مظلوم عالم ... با پدر یه امت ... با همسر فاطمه زهرا ... با جانشین و وصی پیامبر ... با مرد مردان عالم ...
آقا جونم ...
می بینین ؟!... گریه امونم رو بریده ... دارم با کلی دلتنگی از پیشتون میرم ... یه تیکه از دلمو گرو می ذارم ... به امید اینکه دوباره دعوتم کنین ...
نمی خوام دیگه چیزی بگم ...
فقط می گم ...
" السَلامُ عَلَیکَ یا امیراَلمومِنین " ...
" یا علی "
سه شنبه 17/بهمن/ 85
* * * * * * * * * * *
شهادت ثامن الائمه – علی بن موسی الرضا (ع) – رو تسلیت عرض می کنم .
* * * * * * * * * *
پیوست ۱:
سفرنامه در کلبه ی خانوم کوچولو :
پیوست ۲ :
انشالله و به امید خدا ادامه ی سفرنامه که مربوط به خاطرات کربلا هست رو در سال 1386 با هم مرور می کنیم ....
* * * * * * * * * *
التماس دعا ![]()


