تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
شب یلدا ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

هیچ چیز لذت بخش تر از دور هم بودن تو بلندترین شب سال نیست ...
انار و هندوونه ی سرخ و شیرین  ...
میوه های رنگارنگ و خوشمزه ...
آجیل و شیرینی شب چله ...
و در آخر تفال به دیوان خواجه ی شیراز ...
همه و همه بهونه ای برای با هم بودن و با هم زندگی کردن  ...
این بهونه های شیرین رو هیچ وقت از خودمون نگیریم ...
شب چلتون خوش و زیبا  ...


" یلدا با حافظ "

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو براندازیم

شب یلدا رو در پیش داریم به رسم سنت زیبایی که از قدیم همراه ماست هر سال در چنین شب زیبایی تفالی به دیوان خواجه ی شیراز میزنیم...
برای موندگاری این خاطره ی شیرین طرحی رو دوست عزیزمون ، آقا سهیل بزرگوار اجرا کردن ...
از همه ی شما عزیزان می خوایم که روز اول دی ماه تفال های خودتون رو در قسمت کامنتیک وبلاگ" صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن " بنویسین تا به این وسیله این سنت زیبا و پسندیده رو جاودانه کنیم ...

 

 


سلام ... سلام ... سلام  و هزاران سلام به همراهان عزیز و دوست داشتنی کلبه ی خانوم کوچولو و مدرسه عشقمون ...
من که دلم برای همتون تنگ شده بود  ... شما رو نمیدونم ...
ممنون از همه ی عزیزانی که تو این مدت خانوم کوچولو رو فراموش نکردن ...
راستش بنا به دلایلی قصد به روز کردن نداشتم و در واقع فرصتش هم نبود ولی حیف بود که برای همچین شب خاطره انگیز و به یاد موندنی و سنت زیبایی که هر ساله اونو اجرا می کنیم چیزی ننویسم ...
به همین دلیل خواستم پست کوتاهی رو به این قضیه اختصاص بدم ...
انشالله که به زودی زود مجدد خدمت میرسم  ...
من که قولم یادم نرفته ... شما رو نمی دونم  ... قرار بود که با پر حرفیهام کلتونو بخورم ... پس منتظر باشین  ...

 


* * * * * * * * * *
 
اول ذیحجه ، سالروز پیوند آسمانی زوج بی همتای خلقت " حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) " را تبریک و تهنیت عرض میکنم .


* * * * * * * * * *

پیوست :

کمی عاشق تر ...
کمی ساکت تر ...
و آنگاه ....
معجزه ای در راه است ...

 

* * * * * * * * * *


 خالق عشق نگهدار شما


 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 30 آذر1385 ساعت2:19
مرخصی... 

 

 

" هوالمحبوب "

 


سلام...

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ...
با اجازتون یه چند روزی میخوام برم مرخصی  ...
یه مقدار کارا و برنامه هام به هم ریخته شده که این اعتیاد به نت هم مزید بر علت شده  ...
البته نه به این معنی که نت نیام ... نه  ... ولی ممکنه کمتر بیام و نتونم به همه سر بزنم و یه حالا و احوالی کنم  ...
انشالله که برنامه هام که رو غلتک افتاد دوباره خدمت می رسم  ...

 

* * * * * * * * * *

 

 11 ذیقعده ، میلاد با سعادت و پر نور و برکت آقا و سرورم - علی بن موسی الرضا (ع) - را تبریک و تهنیت عرض می کنم ...

 

* * * * * * * * * *

بی نهایت ازتون التماس دارم  ...
مخصوصاً مشهدی های عزیز و دوستانی که نائب الزیاره هستن ...
سفارش این خانوم کوچولو رو به آقا کنین ، بگین بدجوری دلتنگتون شده ، هواشو مثل همیشه داشته باشین  ...
انشالله که دوباره خدمت میرسیم و باز با پر حرفیها کلتونو می خوریم  ...

 

 

* * * * * * * * * *

پیوست:
آنگاه که جامی را قطره قطره پر می کنید ...
دست آخر با قطره ای سر ریز می شود ...
و به زنجیره ی مهربانیها نیز ..
یکی هست که سرانجام دل آدمی را لبریز می کند ...

 

* * * * * * * * *

 در پناه خدا و التماس دعا


 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدردوشنبه 6 آذر1385 ساعت9:51
چای و آلوچه (خانوم کوچولو 5)... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

بازهم یاد دوران دبیرستان به خیر  ...

سال سوم دبیرستان بودیم ... یادش به خیر یه معلم شیمی داشتیم ... سرکار خانوم " ب " که یکی از دوست داشتنی ترین معلم ها بود ولی حسابی جدی  ... با این همه پور رویی که ما داشتیم ولی ازش حساب می بردیم  ... خداییش هرچی شیمی داریم از صدقه سر اون معلم بود  ...

یه روز با بچه ها تصمیم گرفتیم که سر کلاس شیمی یه حالی به خودمون بدیم  ... خب فکرها و روش های مختلفی به ذهنمون رسید تا اینکه جرقه زده شد و آلوچه پیشنهاد داد که سر کلاس چای درست کنیم ... حالا مشکل اینجا بود که چطوری اینکارو کنیم؟! ... یه دفعه یادم افتاد که مامان چند وقت پیش یه المنت گرفته برای چای درست کردن !!! ... باید تو لیوان آب می ریختیم و این المنت رو تا یه قسمتی تو آب میکردیم تا آب به جوش بیاد و بعد تیبگ رو توش بذاریم تا چای آماده بشه ....

قرار شد که من المنت رو بیارم و بچه ها هم هرکی برای خودش لیوان و قند و .......

خلاصه روز موعود رسید و ما هم مواد کار رو در اختیار آلوچه قرار دادیم و اونم با همکاری چند تا از بچه ها ، ته کلاس مشغول به کار شدن  ... یه نیم ساعتی گذشت که دیدیم بوی عجیبی داره میاد  ... چشمتون روز بد نبینه ، برگشتیم دیدیم از پشت سر آلوچه داره دود بلند میشه  ... ما رو میگی   ...

دیگه رسماْ لو رفتیم و خانوم " ب " هم که متحیر از این عملیات بود فقط گفت : " خانوم آلوچه از شما توقع نداشتم ....  "

بقیه ی کلاس به شرمندگی جمع گذشت !!!!

زنگ تفریح فهمیدیم که آلوچه ی عزیز ما این المنت رو تا ته تو آب کرده  و المنت هم سوخته و بوی گندش و دودش همه ی فضای کلاس رو گرفته !!!!

اون روز که نشد یه چای سر کلاس بخوریم ولی یه خاطره ی شیرین رو ساختیم ....

میگما آلوچه چیزی رو که جا ننداختم؟!  ....

 

 

* * * * * * * * * *

پیوست:

ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ...
پس ساده می گویم " دوستت دارم " ...
برای تو که یادت زیباترین یادهاست ...
عشقت همنشین لحظه لحظه های زندگیم ...
وجودت همواره در کنارم ...
و نگاه و لبخندت آرامش قلبم ...

* * * * * * * * * *

 در پناه حق

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 2 آذر1385 ساعت14:55