تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
دلتنگ تو ... 
 

 

" هو المحبوب "

 

وقتی میری سفر،حتی اگه خیلی بهت خوش بگذره،دوست داری زودتر برگردی به شهر و دیارت و خونه و زندگیت ... ولی وقتی لحظه لحظه ی سفرت با یه عزیز باشه و حالا بخواهی ازش جدا شی یه عالمه دلتنگی داره ...

منم با یه عالمه دلتنگی از پیشت برگشتم ... دلتنگیم واسه دوری از تو نه چیز دیگه ... وقتی میام پیشت دلم از این رو به اون رو میشه میشم یه آدم دیگه ... آرووم میشم ...

چه خصلتی داری تو که هرچی بیشتر باهات باشم بیشتر دلم برات تنگ میشه ... دوست دارم ... خیلی زیاد ... می دونم که تو بیشتر دوسم داری ... اینو ایندفعه بهم ثابت کردی ... قبول داشتم،ولی حالا باور کردم ... چقدر خوبی تو ...

از وقتی یادمه هرسال دوسه بار میومدم پیشت ولی اینبار دیدن تو یه لذت دیگه ای داشت ... اینبار اومدم تو آغوش گرم و مهربونت ... اینبار تو هر لحظه پیشم بودی ... حضورتو با تمام وجودم حس میکردم ...

بعد اینهمه سال برای اولین بار این دست گنهگار رسید به ضریح پاک و مقدست ... یادته شب قدر چقدر دلتنگت بودم ... یادته گفتم اگه قابلم اسممو جز زائرات بنویس ... تو حرفمو شنیدی ... دعوتم کردی ...

هنوز که هنوزه نمی دونم چطور خدا رو شکر کنم ...

رو به روی گنبد طلا ... پنجره ی فولاد  ... هنوز مست اون لحظه ی نابم ... لحظه ای که احساس میکردم تو این عالم نیستم ... حس عاشقی که تو بغل معشوقشه ... چقدر زیباست ...

تو حال و هوای خودم غرقم ... طنین صدای " یا حسین " منو به خودم میاره ...

داره فریاد می زنه ...

گنهکاری؟! ... بگو ... " یا حسین " ...

دلشکسته ای؟! ... بگو ... یا حسین " ...

خسته شدی؟! ... بگو ... "یا حسین " ...

حاجت داری؟! ... بگو ... " یا حسین " ...

اون که اسمش ورد زبونمه کیه؟! ... " یا حسین " ...

اون که یادش تو قلبمه کیه؟! ... " یا حسین " ...

طنین صدای " یا حسین " زن و مرد و پیر و جوون همه ی صحن رو پر کرده ... آسمون و زمین از شنیدن نوای " یا حسین " به خودشون میلرزن ...

-------

مامان ... مامان ....

"یا حسین" ...

بیا اینجا ... باور کن آقا اینجاست ...

" یا حسین "...

حاجت میده ها ... دلم داره داغون میشه ...

" یا حسین " ...

عطر حضورش رو حس می کنم ... آقا داره نگامون میکنه ...

"یا حسین " ...

" یا حسین " ... " یا حسین " ... " یا حسین " ...

-------

آقا جونم دیگه باید از پیشت برم ... کلی باهات حرف زدم ... حرفامو گوش کردی ... اونم با جونو دل ... بازم دعوتم میکنی؟! ...

 

" السلام علیک یا علی بن موسی الرضا "

 

 

* * * * * * * * * *

پیوست۱: چند روزی نایب الزیارتون بودم ... مشهد مقدس ... در جوار آقا و بزرگم علی بن موسی الرضا ... نمی دونم چطور میشه اونهمه احساس رو توصیف کرد ... سفر بی نظیری بود ... غیرقابل وصف ...

پیوست۲: اگه لایق باشم به یاد تک تکون بودم ... به یاد همه ی اونایی که یاد ما هستن و اونایی که خیلی وقته ما رو فراموش کردن ...

 

        

 

پیوست۳:  " عید سعید فطر " رو تبریک میگم ... امیدوارم که بهترین بهره رو از این ماه پر برکت برده باشیم و قدر شبهای قدر رو دونسته باشیم ....

 

" عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت    صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت "

 

       

 

پیوست۴: آنگاه که دوست داری همواره کسی به یاد تو باشد ، همواره به یاد من باش ، که من همیشه به یاد تو هستم ... از طرف بهترین دوست تو : " خدا "

 

* * * * * * * * * *

در پناه خدا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 30 مهر1385 ساعت5:51
بدون شرح... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

 

از خدا خواستم کمکم کنه ... بهش گفتم که فقط اونو دارم ...

گفتم که هرچی دارمو و ندارم لطف و رحمت اونه ...

گفتم که همیشه راضیم به رضای تو ... گفتم که خودمو سپردم به تو ...

ولی بازم می خواد ببینه پای حرفم وایسادم یا نه؟!...

می خواد ببینه هنوز عبدش هستم یا نه ...

باشه قبول هرچی تو بگی ... بازم راضیم به رضای تو ... بازم هرچی تو بگی ...

میگن عاشق هرچی معشوقش بگه گوش میده ...

باشه ...

اگه ادعای عاشقیتو کردم ... پس ادعامو ثابت می کنم ... پس تا آخرش هستم ... هرچی تو بگی ...

ولی خودتم هوامو داشته باش ... می خوام فقط خودم باشم و خودت ... فقط ... تو اینجوری بیشتر دوست داری!!! ...

باشه ...

 بازم میگم قبول ...

 

 

* * * * * * * * * *

 

پیوست۱: مدتی نیستم ... پیشاپیش عذر منو بپذیرین ...

 

پیوست۲:

 نیمه ی رمضان ... ولادت با سعادت کریم اهل بیت - امام حسن مجتبی (ع) - رو تبریک میگم ...

میگن تو این روزا برای مادر سادات هدیه ای بفرسین تا خودشون با دستای مهربون و پربرکتشون عیدیتون رو بدن ...

 

 

پیوست۳:

 ۱۸ مهر ۱۳۸۴ ... کلبه ی خانوم کوچولو ...

کلبه جونم تولدت مبارک  ... دیگه تو هم یک ساله شدی  ... دلم می خواست برات یه جشن با شکوه بگیرم  ... دلم می خواست خاطره ی اون روزا رو با هم مرور کنیم  ... خاطره ی حرفایی که زدیم  ... دوستای گلی که پیدا کردیم  ...

ولی ... نشد  ...

با این حال ...

تولدت مبارک

 

پیوست۴:

 شبهای مبارک و باشکوهی رو در پیش داریم ... شبهای پربرکت و ملکوتی قدر ...

 

 

خدا رو شکر که این توفیق رو داد که ماه رمضانی دیگه و شبهای قدر دیگه ای رو درک کنیم  ... یادمون نره که قراره سرنوشت زنگیمون رو معلوم کنیم ...

قدر این شبها رو بدونیم ...

و یادمون باشه که همدیگه رو از دعای خیر فراموش نکنیم  ...

بی نهایت ازتون التماس دعا دارم  ... ازتون می خوام که با دلای پاکتون برای این سادات رو سیاه هم دعا کنین  ...

 

پیوست۵: به امید دیدار  ...

 

* * * * * * * * * *

در پناه خدا و التماس دعا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 16 مهر1385 ساعت3:2
درس یازدهم: باز خوانی یک پرونده... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

ترم پیش که ما در واقع دانش پذیر رشته ی حقوق بودیم یه درس بهمون ارائه شد که به نظر من یکی از شیرین ترین و جذاب ترین درس های رشته ی حقوقه...

حقوق جزا...

از وقتی کلاسمون شروع شد استادمون هر دفعه یک پرونده رو برامون باز خوانی میکرد...

امروز یاد یکی از اون پرونده ها افتاده بودم و بدجوری فکرم رو مشغول کرده بود...

پرونده مربوط میشد به پاکسازی یکی از محله های قدیمی تهران...

و آماری ارائه شده بود که واقعاْ تن آدمو می لرزوند ... درصد بالایی از افرادی که دستگیر شده بودند، نوجوونای بین ۱۱- ۱۴ سال بودن که آمار وحشتناکی بود ... و خلافی نبود که از اونا سر نزده باشه ...

از یکی از این نوجوونا که دختر!!! ۱۴ساله ای بود بازجویی کرده بودند و حرفهای اون دختر این بود ...

دختر ۱۴ ساله ای هستم که در سن ۷ سالگی پدر و مادرم هر کدوم به جرم قاچاق مواد مخدر و نیز اعتیاد به زندان افتادن ... و از اون به بعد سرپرستی منو یکی از زنهای همسایه به عهده گرفت ... از همون موقع بود که اون پاکی و معصومیتم رو از دست دادم ... اوایل خوب بود ولی به تدریج که گذشت روز به روز بدتر میشد ...

یادمه یک روز که از مدرسه اومدم اون منو مجبور کرد که لباسی که او گرفته رو بپوشم ... یه تاپ و یه دامن کوتاه ... منو آرایش کرد ... موهامو درست کرد و گفت بیا بریم بیرون ... من از این وضعیت راضی نبودم و گریه میکردم که منو با خودش نبره ... ولی اون گفت اگه حرفشو گوش ندم منو تو زیرزمین خونشون چال میکنه ... از ترس اینکه این بلا سرم نیاد حرفش رو قبول کردم ... اون به من گفت وقتی رفتیم تو خیابون هرجا به پشت زدم یه چشمک می زنی .... باز برای اینکار بهانه اوردم و اون باز منو تهدید کرد ... بالاخره رفتیم ... تا اینکه بعد از چند بار چشمک زدن ... یه پسر جوون با چشمای ابی جلومون سبز شد زن همسایه از من خواست که چشمک بزنم ... بعد اینکار اون پسر جوون اومد جلو و با زن همسایه شروع به صحبت کرد و ما سه تا راهی خونه شدیم ... وقتی رسیدیم من با عجله رفتم بالا و به زن همسایه گفتم میرم تکلیف هامو بنویسم ... ولی چند لحظه بعد دیدم که اون پسر جوون وارد اتاق شد و ......................

و از اون روز به بعد دنیا و روزگار برای من عوض شد و حالا من یک ..... هستم ...

 

* * * * * * * * * *

پیوست۱: داستان و یا بهتر بگم حقیقت تلخی بود ... چه معصومیت هایی که اینطور از دست رفتن ...

پیوست۲: گاهی وقتا لازمه تو مدرسه ی عشقمون حرفهای تلخی هم بزنیم  ...

پیوست۳: بازم یادمون نره که تو روزا و شبای مقدسی هستیم ...

پیوست۴: خیلی خیلی خیلی التماس دعا ...

* * * * * ** * * *

در پناه حق

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرشنبه 8 مهر1385 ساعت0:55
ماه مبارک رمضان ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

براي دنياي خود چنان کار کن که گويي تا ابد زندگي مي کني و براي آخرت چنان کار کن که گويي فردا خواهي مرد.

رسول اکرم (ص)

 

بازم اومد ...

امسالم اومد ...

با حال و هوای تازه تر ...

با بوی مهر ...

 

 

ماهی که به گفته ی رسول خدا (ص) ابتدایش رحمت است و میانه اش مغفرت و پایانش آزادی از آتش جهنم ... ماهی که درهای آسمان در اولین شبش گشوده می شود و تا آخرین شب آن بسته نخواهد شد ...

ماهی که نزد خدا بهترین ماههاست ... روزهایش بهترین روزها ... شب هایش بهترین شب ها ... ساعت هایش بهترین ساعت ها ...

ماهی که نفس هامون در اون ثواب تسبیح داره ... خوابمون ثواب عبادت ... عملهامون مقبول ... و دعاهامون مستجاب ...

روزهایی ملکوتی که روز ِمون و روزَمون رو با نوای دعای سحر آغاز می کنیم ... "اللهم انی اسئلکَ مِن مسائلکَ بِاَحَبِها الیک و کُلُها الیک حبیبة" ...

و با نوای " ربنای " افطار اون رو به پایان می بریم ... و با "اللهم انی افتتح الثناء بحمدک ....... " شبهامون رو نورانی می کنیم و با " یا علیُ یا عظیمُ " روزهامون رو پربرکت ...

 

 

به درستی که بدعاقبت هستیم اگه محروم بشیم از آمرزش خدا در این ماه عظیم ...

یادمون باشه زبونهامون رو نگه داریم از اونچه که نباید گفت ... و بپوشیم دیده هامون و نگه داریم گوشهامون رو از اونچه که حلال نیست ...

یادمون باشه از کجا اومدیم و به کجا میریم ... در وقت نماز دستهامون رو بلند کنیم به سوی اون که بزرگترین و مهربانترینه ... غنیمت بشماریم این لحظه ها رو که خدا نظر رحمتش رو بسوی ما داره ... جواب میده هرکس اون رو مناجات کنه ... " اُدعونی استَجب لَکُم "

یادمون باشه مزین کنیم روزهامون رو با خوندن کلامی از کتاب آسمانیش ...

و یادمون باشه که در این ماه عزیز درهای بهشت گشوده و درهای جهنم بسته ست ... شیطان در غل و زنجیر ... اگر خطایی کردیم ، بدونیم که نفس سرکش ، ما رو از او که بهترین و عظیم ترینه دور می کنه ...

 

 

* * * * * * * * * *

پیوست۱: نذاریم یه روز برسه که حسرت روزهای از دست رفته رو بخوریم ...

پیوست۲: لحظه های سحر و افطار رو غنیمت بشماریم و تا می تونیم برای عاقبت به خیری خودمون و دیگران دعا کنیم  ...

پیوست۳: ممنون از آقا محمود که مطالب و عکس های جالبی برای این ماه عزیز برام فرستادن ... من که غیر از تشکر و دعا کاری نمی تونم انجام بدم ... فقط می تونم بگم اجرتون با میزبان این ماه عزیز ...

پیوست۴: بازم ماه مهر اومد ... دو سه سالی میشه که مهر برام مثل سابق نیست ... یه شور خاص و همراه با یه دلهره  ...

پیوست۵: خیلی کیف داره روز اول مهر تو خونه باشی  و تا ساعت ۲ بعد از ظهر خواب  ...

پیوست۶: برای همه دوستای دانشجو و محصل و کنکوری تو سال تحصیلی جدید آرزوی موفقیت دارم  ...

پیوست۷: ایام به کام و التماس دعا  ...

* * * * * * * * * *

در پناه حق

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 2 مهر1385 ساعت0:44