" هوالمحبوب "
سال ۸۲ بود که برای اولین بار کنکور شرکت کردم
... با توجه به اینکه رشته ام ریاضی بود من هم کنکور ریاضی دادم
... ای بگی نگی درس و بحث هم بد نبود و می شد یه حسابی باز کرد
...
مشغول خوندن بودم که یهو شیطونه رفت تو جلدمو و یه ماه مونده به کنکور زدم به سیم آخرو قید درس و بحثو زدم و نتیجه اش این شد که اصلاْ مجاز نشدم و فقط آزاد مهندسی نساجی قبول شدم
...
گفتم بی خیال بذار واسه سال دیگه ...
ایندفعه تصمیم گرفتم با توجه به علاقه ای که همیشه به رشته ی هنر داشتم ، کنکور هنر شرکت کنم
... و چند تا کلاس ثبت نام کردمو و شروع کردم به خوندن ... اونم چه خوندنی
... یکی از امیدهای اون موسسه شدم که می تونستن بعد قبولیم کلی پز بدن که ما چنین هستیم و چنان!![]()
خلاصه که می خوندنم تا اینکه بعد عید دوباره شیطونه اومدو یکمی تنبل شدم البته نه مثل پارسالش ولی افتم کاملاْ معلوم بود و نتیجه اش این شد که رتبه ام شد ۱۰۰۰ که برای هنر اصلاْ خوب نبود
و اگر به حرف استادم گوش میکردم و انتخاب رشته ای که اون کرده بود رو گوش میدادم شانس قبولی داشتم ...
ولی من گفتم : اگه قبول بشم یا یه رشته ی تاپ یا هیچی
... نمی خوام که به زور برم دانشگاه!!![]()
خلاصه که گذشت و من قبول نشدم
...
دیگه حسابی خسته بودم و تصمیم گرفتم که دیگه درس نخونم
... و فقط برای خالی نبودن عریضه فرم کنکور ۸۴ رو پر کردم و فرستادم ولی اصلاْ درس نخوندم و خودمو با چند تا کلاس سرگرم کردم و روز کنکور رفتمو و نتیجه اش این شد که قبول شدم ولی انتخاب رشته نکردم!!!![]()
گفتم ارزش انتخاب رشته نداره و دیگه تصمیم اساسی گرفتم واسه کنکور ۸۵ یعنی امسال ...
چون تو درس زبان ضعیف بودم فقط زبان ثبت نام کردم و شروع کردم به خوندن ...
یکی از روزایی که سید خندان می رفتم ( اگه رفته باشین می دونین که چه جو کنکور و دانشگاهی داره ) یه دفترچه بهم دادن که مربوط به فراگیر بود ...
وقتی اومدم خونه با دقت خوندم و از شرایطش خوشم اومد و مخصوصاْ رشته هاش ... ۱۴-۱۶ واحد درس می خونی یه کنکور فراگیر میدی و اگه قبول بشی میشی دانشجو و اون درسایی که خوندی جز واحدهات حساب میشن ...
تو اون رشته ها حقوق و روانشناسی رو انتخاب کردم و چون همیشه به حقوق علاقه داشتم اونو انتخاب کردم ولی به خاطر اینکه از انسانی باید واردش میشدم هیچ وقت بهش جدی فکر نکردم ...
تا اینکه با مامان و بابا و برادرم مشورت کردم و اونا هم خوششون اومد مخصوصاْ بابا که خودش عاشق این رشته است ... بالاخره رفتیمو و ثبت نام کردیم و در کنار درسهای هنر ، کلاس های حقوق رو می رفتم و درس هاش رو هم می خوندم
...
وقتی حقوق رو شروع کردم لذتش از هنر برام بیشتر شد و بیشتر وقتم رو به اون اختصاص میدادم
...
تا اینکه رسید به بیماری مامان که حسابی فکرمو مشغول کرد
... آخه تا قبل از اون تو خونه شرایط جوری بود که قشنگ درس بخونم ولی حالا باید هوای مامان رو هم داشته باشم ... البته مامان بازم برام کم نذاشت و همش هواسش به این بود که من عقب نیافتم
... ولی خب نمیشد که باید مراقب مامان می بودم باید از مهمونا پذیرایی می کردم و کارای خونه و خیلی کارای دیگه ...
گذشت و گذشت تا کنکور هنر رو دادم و ۶ مرداد هم کنکور حقوق که حسابی سخت بود و اصلاْ امیدی به قبولی نداشتم ... تا اینکه جواب سراسری اومد و انتخاب رشته هم کردم و منتظر موندم برای جواب نهایی ...
رسید به نیمه ی شعبان و بنا به دلیلی کاملاْ اتفاقی سفر مشهد قسمتون شد
و روز اولی که اونجا بودم و اتفاقاْ تو حرم نشسته بودم فهمیدم که سراسری قبول نشدم
...
انگار دنیا رو سرم خراب شد
... بغض کردم و تو دلم گفتم امام رضا این بود
... خدایا این بود
... و هزار چرت و پرت دیگه
...
مامان که فهمید حسابی بهم ریختم گفت : به خدایا مدیونی اگه غصه بخوری ، اگه بخوای ناراحت بشی ، فدای سرت ...
تو دلم به حرف های مامان خندیدم و همچنان از همه چی شاکی بودم
...
همین جا بود که مامان قرآنشو باز کرد و تفالی زد ... سوره ی حجر اودمد و آیه هایی که هر وقت یادشون میافتم تنم می لرزه :
ما تو را به حق بشارت دادیم و تو هرگز ار لطف خدا نا امید مباش ... هرگز بجز مردم نادان کسی از لطف خدا نا امید نیست ...
مامان بهم گفت : من همیشه برات خیلی دعا می کنم تو اینهمه برای من زحمت کشیدی
، همیشه از خدا خواستم اونی که صلاحته بهت بده
، گفتم خدایا شاید من بنده ی خوبی تو درگاهت نباشم ولی منو جلوی دخترم رو سیاه نکن که انقدر دعای مادرش براش مهمه و دل به این دعاها داده
...
با همین حال و هواها از مشهد اومدم تا اینکه شب تولدم تو نت دیدم که حقوق قبول شدم
... انگار که دنیا رو بهم داده بودن با جیغ و داد خبر رو به مامان و بابا دادم
( دیگه شرمنده نمی تونم عکس العمل های اونا رو بگم
) و کمتر ساعتی یک شهر خبر دار شدن!!!
...
و حالا ...
تازه معنی اون آیه رو فهمیدم ...
و فهمیدم هرچی که دارم از دعای خیر مامان
و باباست
که همیشه بدرقه ی راهم بوده ...
بیاین قدر مهربونیشون ، قدر نگرانیاشون و قدر محبت هاشون رو بدونیم ...
* * * * * * * * * *
پیوست۱: شرمنده که انقدر طولانی شد
...
پیوست۲: ممنون
... ممنون از همه ی عزیزانی که تو جشن تولدم شرکت کردن و با حرفهای قشنگ و آرزوهای قشنگ تر و هدیه هاشون تولد امسالم رو به یاد موندنی کردن ... ممنون از سلطان بانوی عزیزم
و داداش ممد
به خاطر جشن بی نظیری که برام گرفته بودن ... ممنون از سورنای عزیز ، تانی عزیز ، محدثه ی عزیز که تو وباشون تولدم رو تبریک گفتن
... و بازم ممنون از حضور همه ی شما عزیزان و مهربانان ![]()
![]()
...
پیوست۳: خیلی از دوستان لطف می کنن و جویای حال مامان هستن
... به لطف خدا و دعای شما عزیزان بهتر هستن
و انشالله که روزی سلامتی کامل رو بدست بیارن
...
پیوست۴: راستی حواستون هست که کم کم داره میاد؟!
* * * * * * * * * *
در پناه خدا![]()





