تبليغاتX
ღ کلبه ی خانوم کوچولو ღ
ماجرای دانشگاه رفتن خانوم کوچولو (خانوم کوچولو 3) ... 
 

 

" هوالمحبوب "

 

سال ۸۲ بود که برای اولین بار کنکور شرکت کردم  ... با توجه به اینکه رشته ام ریاضی بود من هم کنکور ریاضی دادم  ... ای بگی نگی درس و بحث هم بد نبود و می شد یه حسابی باز کرد  ...

مشغول خوندن بودم که یهو شیطونه رفت تو جلدمو و یه ماه مونده به کنکور زدم به سیم آخرو قید درس و بحثو زدم و نتیجه اش این شد که اصلاْ مجاز نشدم و فقط آزاد مهندسی نساجی قبول شدم  ...

گفتم بی خیال بذار واسه سال دیگه  ...

ایندفعه تصمیم گرفتم با توجه به علاقه ای که همیشه به رشته ی هنر داشتم ، کنکور هنر شرکت کنم  ... و چند تا کلاس ثبت نام کردمو و شروع کردم به خوندن ... اونم چه خوندنی  ... یکی از امیدهای اون موسسه شدم که می تونستن بعد قبولیم کلی پز بدن که ما چنین هستیم و چنان!

خلاصه که می خوندنم تا اینکه بعد عید دوباره شیطونه اومدو یکمی تنبل شدم البته نه مثل پارسالش ولی افتم کاملاْ معلوم بود و نتیجه اش این شد که رتبه ام شد ۱۰۰۰ که برای هنر اصلاْ خوب نبود  و اگر به حرف استادم گوش میکردم و انتخاب رشته ای که اون کرده بود رو گوش میدادم شانس قبولی داشتم ...

ولی من گفتم : اگه قبول بشم یا یه رشته ی تاپ یا هیچی ... نمی خوام که به زور برم دانشگاه!!

خلاصه که گذشت و من قبول نشدم ...

دیگه حسابی خسته بودم و تصمیم گرفتم که دیگه درس نخونم  ... و فقط برای خالی نبودن عریضه فرم کنکور ۸۴ رو پر کردم و فرستادم ولی اصلاْ درس نخوندم و خودمو با چند تا کلاس سرگرم کردم و روز کنکور رفتمو و نتیجه اش این شد که قبول شدم ولی انتخاب رشته نکردم!!!

گفتم ارزش انتخاب رشته نداره و دیگه تصمیم اساسی گرفتم واسه کنکور ۸۵ یعنی امسال ...

چون تو درس زبان ضعیف بودم فقط زبان ثبت نام کردم و شروع کردم به خوندن ...

یکی از روزایی که سید خندان می رفتم ( اگه رفته باشین می دونین که چه جو کنکور و دانشگاهی داره ) یه دفترچه بهم دادن که مربوط به فراگیر بود ...

وقتی اومدم خونه با دقت خوندم و از شرایطش خوشم اومد و مخصوصاْ رشته هاش ... ۱۴-۱۶ واحد درس می خونی یه کنکور فراگیر میدی و اگه قبول بشی میشی دانشجو و اون درسایی که خوندی جز واحدهات حساب میشن ...

تو اون رشته ها حقوق و روانشناسی رو انتخاب کردم و چون همیشه به حقوق علاقه داشتم اونو انتخاب کردم  ولی به خاطر اینکه از انسانی باید واردش میشدم هیچ وقت بهش جدی فکر نکردم ...

تا اینکه با مامان و بابا و برادرم مشورت کردم و اونا هم خوششون اومد مخصوصاْ بابا که خودش عاشق این رشته است ... بالاخره رفتیمو و ثبت نام کردیم و در کنار درسهای هنر ، کلاس های حقوق رو می رفتم و درس هاش رو هم می خوندم ...

وقتی حقوق رو شروع کردم لذتش از هنر برام بیشتر شد و بیشتر وقتم رو به اون اختصاص میدادم ...

تا اینکه رسید به بیماری مامان که حسابی فکرمو مشغول کرد  ... آخه تا قبل از اون تو خونه شرایط جوری بود که قشنگ درس بخونم ولی حالا باید هوای مامان رو هم داشته باشم ... البته مامان بازم برام کم نذاشت و همش هواسش به این بود که من عقب نیافتم ... ولی خب نمیشد که باید مراقب مامان می بودم باید از مهمونا پذیرایی می کردم و کارای خونه و خیلی کارای دیگه ...

گذشت و گذشت تا کنکور هنر رو دادم و ۶ مرداد هم کنکور حقوق که حسابی سخت بود و اصلاْ امیدی به قبولی نداشتم ... تا اینکه جواب سراسری اومد و انتخاب رشته هم کردم و منتظر موندم برای جواب نهایی ...

رسید به نیمه ی شعبان و بنا به دلیلی کاملاْ اتفاقی سفر مشهد قسمتون شد  و روز اولی که اونجا بودم و اتفاقاْ تو حرم نشسته بودم فهمیدم که سراسری قبول نشدم  ...

 انگار دنیا رو سرم خراب شد  ... بغض کردم و تو دلم گفتم امام رضا این بود  ... خدایا این بود  ... و هزار چرت و پرت دیگه  ...

مامان که فهمید حسابی بهم ریختم گفت : به خدایا مدیونی اگه غصه بخوری ، اگه بخوای ناراحت بشی ، فدای سرت ...

تو دلم به حرف های مامان خندیدم و همچنان از همه چی شاکی بودم ...

همین جا بود که مامان قرآنشو باز کرد و تفالی زد ... سوره ی حجر اودمد و آیه هایی که هر وقت یادشون میافتم تنم می لرزه :

ما تو را به حق بشارت دادیم و تو هرگز ار لطف خدا نا امید مباش ... هرگز بجز مردم نادان کسی از لطف خدا نا امید نیست ...

مامان بهم گفت : من همیشه برات خیلی دعا می کنم تو اینهمه برای من زحمت کشیدی ، همیشه از خدا خواستم اونی که صلاحته بهت بده ، گفتم خدایا شاید من بنده ی خوبی تو درگاهت نباشم ولی منو جلوی دخترم رو سیاه نکن که انقدر دعای مادرش براش مهمه و دل به این دعاها داده ...

با همین حال و هواها از مشهد اومدم تا اینکه شب تولدم تو نت دیدم که حقوق قبول شدم ... انگار که دنیا رو بهم داده بودن با جیغ و داد خبر رو به مامان و بابا دادم  ( دیگه شرمنده نمی تونم عکس العمل های اونا رو بگم  ) و کمتر ساعتی یک شهر خبر دار شدن!!! ...

 

و حالا ...

تازه معنی اون آیه رو فهمیدم ...

و فهمیدم هرچی که دارم از دعای خیر مامان  و باباست  که همیشه بدرقه ی راهم بوده ...

بیاین قدر مهربونیشون ، قدر نگرانیاشون و قدر محبت هاشون رو بدونیم ...

 

* * * * * * * * * *

پیوست۱: شرمنده که انقدر طولانی شد ...

پیوست۲: ممنون  ... ممنون از همه ی عزیزانی که تو جشن تولدم شرکت کردن و با حرفهای قشنگ و آرزوهای قشنگ تر و هدیه هاشون تولد امسالم رو به یاد موندنی کردن ... ممنون از سلطان بانوی عزیزم و داداش ممد  به خاطر جشن بی نظیری که برام گرفته بودن ... ممنون از سورنای عزیز ، تانی عزیز ، محدثه ی عزیز که تو وباشون تولدم رو تبریک گفتن  ... و بازم ممنون از حضور همه ی شما عزیزان و مهربانان ...

پیوست۳: خیلی از دوستان لطف می کنن و جویای حال مامان هستن  ... به لطف خدا و دعای شما عزیزان بهتر هستن  و انشالله که روزی سلامتی کامل رو بدست بیارن  ...

پیوست۴: راستی حواستون هست که کم کم داره میاد؟!

* * * * * * * * * *

در پناه خدا

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 26 شهریور1385 ساعت21:34
تولدم مبارک (خانوم کوچولو 2) ... 

 

 

" هوالمحبوب "

 

سلام  ... سلام   ... سلام  ...

اشتباه نکنی ...

درست درست اومدی ...

می بینی چه خوشگل شده؟!...

آره بابا ...

گرفتی که چیو میگم ؟! ...

کلبه ی خانوم کوچولو ... مدرسه ی عشقمون ...

وااااای که خوشگل تر از این نمی شد ...

تمام این خوشگلی ها رو مدیون خانوم گل خودم  ... عزیز مهربونم  ... سلطان بانوی گلم  ... هستم ...

خانومی دستت درد نکنه ...

حالا دیگه واقعاْ یه کلبه ی خوشگل و ناز شده  ...

انشالله که بتونم حرفهایی به خوشگلی مدرسه ی عشقمون بزنم  ...

 

و حالا یه اتفاق  ...

یه جشن  ...

همون جشنی که قولشو داده بودم  ...

آفرین  ...

بازم درست حدس زدی ...

۲۱ سال پیش ... ۲۲ شهریور ... ساعت ۱۱:۳۰ صبح ...

با یه عالمه سر و صدا و شلوغی اومد ... اونم چه اومدنی ... خانوم کوچولوی بابا  ... دختر گل مامان  ... خواهر کوچولوی داداشی  ...

تولد ... تولد ... تولدم مبارک ... مبارک ... مبارک ... تولدم مبارک ... میام شمع ها رو فوت می کنم  ... که صد سال زنده باشم !

آخ آخ آخ  ...

انگاری همین دیروز بودااااا ...

آروز داشتم که بشه ۲۰ سالم  ... ولی  ... حالا که ۲۰ رو رد کردم نگرانم  ... می ترسم ... از اینکه دارم بزرگ میشم ... از اینکه اسمم رفته قاطی آدم بزرگا ... ولی چه میشه کرد ؟! ... بخوای نخوای دارم بزرگ میشم   ...

بگذریم از این حرفا ... چون این قصه سر دراز دارد ...

خب از هرچه بگذریم سخن کیک  ...

 

 

و البته کادو خوش تر است  ...

 

 

راستی سلطان بانوی عزیز  و داداش ممد  هم یه مهمونی به قول خودشون یواشکی برام گرفتن ...

دستتون درد نکنه که تو معرفت کم نذاشتین  ...

کلی ذوق زدم کردین  ...

 

الهی که هر چی صلاحتون هست خدا قسمتتون کنه  و خدا شما دو تا عزیز رو برای هم حفظ کنه  ...

و ممنون از همه شما دوستانی که تو جشن ما شرکت کردین  ...

سلطان بانوی گلم بازم ممنون برای همه ی محبت هات  ... امیدوارم که بتونم این همه لطفت رو جبران کنم ...

* * * * * * * * * *

پیوست۱: چقدر خوبه وقتی تولدت میشه ...

پیوست۲: امشب فهمیدم که بالاخره قبول شدم ... حالا دیگه شدم دانشجوی ترم دوم حقوق فراگیر پیام نور تهران ... امشب جواب امتحان ۶ مرداد اومد ...

پیوست۳: تا حالا دو تا کادوی تولد عالی گرفتم ... یکی اینکه دو روز پیش نایب الزیارتون بودم مشهد و دیگه قبولیم تو رشته ی حقوق  ...

پیوست ۴: خدا جونم برای همه ی بزرگی هات ممنون  ...

* * * * * * * * * *

در پناه حق

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرچهارشنبه 22 شهریور1385 ساعت0:30
نیمه شعبان ... 
 

 

 

" هوالمحبوب "

 

بگو با آنکه می گوید

به یک گل کی بهار آید

گل نرگس

جانی را گلستان می کند امشب

نرگس آراسته به پاکی شد و پیراسته از پلیدی ...

مرادش خدا شد و ...

مرید به بنده ی مخلص خدا ...

عشق الهی در دلش همچون نوری پر فروغ می درخشید ...

منتخب خدا شد و به مادری منجی بشریت مفتخر شد ...

ماه شعبان به نیمه رسید و میوه ی نرگس پا به عرصه وجود نهاد ...

هر جمعه به امید ظهورش از خواب بر می خیزیم و انتظار فرج او را می کشیم ...

با اذان مغرب جمعه دلگیر می شویم که یک جمعه دیگر گذشت بدون اینکه انتظارمان به سر برسد ...

هفته ای دیگر و آرزوی جمعه ای دیگر  ...

 

اینک در نیمه شعبان ولادتش را جشن می گیریم ... برای ظهورش دعا می کنیم  ... و سلامتیش را از خالقش خواستار می شویم  ...

نیمه شعبان ، ولادت منجی عالم بشریت را تبریک عرض می کنم.

 


غم مخور ایام هجران رو به پایان میرود

این خماری از سر ما میگساران میرود

پرده را از روی مــــــــــاه خود بالا زند

غمزه را سر میدهد غم از دل و جانها برد


 

* * * * * * * * * *

کنار بزرگترین آرزو،رویاهای کوچک و بزرگمان را می طلبیم و دل به کرمش می سپاریم...

* * * * * * * * * *

خالق عشق نگهدار شما

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدرپنجشنبه 16 شهریور1385 ساعت0:5
مناجات شعبانیه ... 

 

 

 

" هوالمحبوب "

 

بار خدایا ...

بشنو دعایم را هرگاه دعا کنم به درگاهت ... و بشنو صدای ناله ام وقتی که صدایت کنم ... و به من رو کن هنگامیکه مناجاتت کنم ... من به سوی تو گریخته ام و در برابر تو ایستاده ام و بیچارگی ام را به تو عرضه داشتم و به تو زاری می کنم و امیدوارم به آنچه که نزد توست ... و می دانی که چه در دل دارم و از حاجتم با خبری و از ضمیرم اطلاع داری ... و بر تو نهان نیست وضع دنیا و آخرتم ...

خدایا ... اگر محرومم کنی پس چه کسی مرا روزی دهد؟! ... اگر تو مرا خوار کنی چه کسی مرا یاری دهد ...

خدایا ... جود تو امید مرا توسعه می دهد و عفو تو بهتر است از کردارم ...

خدایا ... رد مکن حاجتم را و ناامید مکن طمعم را و قطع مکن از خودت امید و آرزویم را ...

خدایا ... گمان ندارم رد کنی حاجتی را که عمرم را در طلب آن از تو بسر کردم ...

خدایا ... چگونه از درگاه تو دست خالی و محروم برگردم؟! ... با آنکه حسن ظن به جود و کرم و بخشش تو دارم ...

خدایا ... اگر خطاهایم براستی مرا از نظرت انداخته ، پس چشم بپوش از من به سبب حسن توکلم بر تو ...

خدایا ... پس از تو خواهم و به درگاه  تو ناله و زاری می نمایم  و رو آورم و از تو خواهم که درود فرستی بر محمد و آل محمد (ص) و اینکه مقرر فرمایی مرا از کسانیکه همواره به یاد تو هستند و پیمان تو را نشکنند و از شکرت غفلت نمی کنند و سبک نمی گیرند دستورت را ...

خدایا ... پیوند ده مرا به نور عزت فروزنده ترت تا تو را بهتر بشناسم و از غیر تو جدا شوم و از تو ترسان و نگران باشم ای صاحب جلال و کرم ...

                                                                " فرازی از مناجات شعبانیه "

 

* * * * * * * * * * 

 

حلول ماه شعبان و اعیاد شعبانیه - میلاد پر برکت امام حسین (ع) ، حضرت اباالفضل العباس (ع)  ، و امام سجاد (ع) - را تبریک و تهنیت عرض می کنم.

* * * * * * * * * *

 

پیوست۱: تو این روزهای عزیز و ملکوتی همدیگه رو از دعای خیر فراموش نکنیم  ...

پیوست۲: شاید از خوندن این جمله خسته شده باشین،ولی برای سلامتی و شفای مامانم بی نهایت التماس دعا دارم  ...

* * * * * * * * * *

در پناه حق و التماس دعا

 

 

| +|

یادگاری از ღ خانوم کوچولو ღدریکشنبه 5 شهریور1385 ساعت21:47